Wednesday, May 30, 2007

I am almost always late

دیروز زدم تو گوش آخرین امتحان دوره فوق لیسانس. تمام کلاسها رو دیر میرسم هیچ، امتحانها رو هم خدای نکرده رج نمیزنم. این ساعت زندگی من تمام وقت دنبال چکهای پاس نشده اش قدرت خدا. نمی دونم چه بلایی سرم باید بیاد که درس عبرت بشه به موقع سر قرارها و کلاسها و ... حاضر بشم.
همین 2 هفته پیش جلسه ای بود با حضور چند تا پروفسور و Phd , ... که قرار بود شخص شخیص بنده هم به بقیه معرفی بشه. اونجا هم 10 دقیقه دیر رسیدم. وسط حرفهای استاد آلمانیه که ساعت اتمی متحرکه رفتم تو. ای دل غافل صندلی ها همه پره. رفتم از بیرون صندلی خرکش کردم. لامذهب صندلیه ناهار لوبیا پخته خورده بود نمیدونم چرا این همه سر و صدای نابهنجار از خودش بیرون میداد. حالا یارو آلمانیه هم سکوت کرده تا من کپل مبارک رو بندازم رو صندلی بیتربیت. ما بقی هم رقص شاطری من و صندلی رو تماشا میکنن.
دیر رفتن یه طرف، انجام کلیه امور مهمه در دقایق 93 الی 95 و بعضا در رختکن هم همون طرف.
ساعت 7 صبح پرواز داشتم به مقصد بلاد شمالی اون هم برای مدت طولانی و ساعت 2 شب مشغول بستن ساک و جمع و جور کردن مدارک بودم. ابوی هم بالای سرم خون خونش رو میخورد و دلش میخواست همین رو بهونه کنه جوری بزنه که به پرواز نرسم و کل قضیه بماله بمونم ایران ور دل خودش درس بخونم. من هم تو ژست علی گلابی قیافه "من کلا آدم نوستالژیک وطن پرستی هستم" به خودم گرفته بودم. ابوی برای اینکه یه خرده فشار رو تخلیه کنه گفت: بابا جان من ساعت 4 بیدارت میکنم. من هم نگذاشتم نه ورداشتم گفتم برای 5 خودم کوک کردم. (این ابوی ما وقتی می خواد بره شاه عبدالعظیم از 4 ساعت قبلش تو شمس العماره منتظر میشینه). اینو که گفتم طاقت نیورد از اتاق رفت بیرون که یه وقت جوری نزنه که به پرواز فردا نرسم.
القصه، 20 دقیقه دیر رفتن سر امتحان خوردگی، ثبت 12 جلسه تاخیر از 16 جلسه درس تولید آهن، ثبت نام به عنوان آخرین نفر هم دوره لیسانس و هم فوق لیسانس و ... تنها گوشه ای از هنرهای این حقیر است.
با وجود اینکه این رفتار رو ضعف خودم میدونم هیچ حرکتی در جهت اصلاح از خودم نشون نمیدم. سالهای اخیر دست پیش رو میگیرم که پس نیافتم. اگه قرار باشه با کسی کار کنم از اول شرط و بیع میکنم که حق نداری به دیر کردن من گیر بدی اگه قبول نداری شما به خیر و ما به سلامت. بندگان خدا اولش گرم هستن میگن قبوله. یه بله میگن و 9 ماه بلکم بیشتر رودل میکشن.
یه جمله تاریخی هم در این زمینه گفتم:
من نه منتظر کسی میمونم و نه دوست دارم کسی منتظرم بمونه.
البته فحشهایی هم در همین باب شنیدم که در این مقال نمیگنجه.
شاید ژنتیکی باشه. یعنی روی ژنهام ثبت شده که همه جا باید دیر برسم وگرنه بر اساس آمار و احتمال هم که باشه باید 50% موارد سروقت به کارهام برسم؛ شاید هم اون دکتر کاشانچی دست شیکسته تو بیمارستان سجاد 10 دقیقه دیرتر از زمان مقرر من رو به دنیا اورده. نمیدونم خلاصه اینکه:
I am almost always late.

هدر بلاگر- ایده و لامپ

حاج سید یوسف مرحمت فرموده مراتب برهم کردن تمثالهای ما فوق بلاغر را به سمع رسانند. به لمح بصر آزمودیم. موافق افتاد. و الله اعلم بالعاقبت الامور.

اینکه لامپ چرا نمادی از ایده های تازه است بر من مکشوف نیست. اما نشانه ای بهتر از آن سراغ ندارم. فلذا لامپ پر مصرف را عشق است.

Friday, May 18, 2007

غذای غیر دانشجویی و بانوان محتمل

بعضی روزهای تعطیل، غذای غیردانشجویی بار میذارم تا خیلی حس ننه من غریبم بهم دست نده. اگه شکل و شمایل کار خوب از کار دربیاد عکس میگیرم که بر همه معلوم بشه من هوا نمیخورم.هفته پیش ماهی درست کرده بودم و دیروز که تعطیل بود لوبیا پلو. از خود تغریف نباشه، آشپزیم بد نیست. یعنی تو آینده میشه رو دیالوگهای زیر حساب کرد:

ماهی مخصوص اکساویچه

- عزیزم مامانم اینها امشب میان خونه ما، میشه از اون لوبیا پلو خوشمزه هات درست کنی.
- چشم خانم.
(خیلی زن ذلیلی)

- من اگه دو روز نباشم از گشنگی میمیری بدبخت.
- آره! حداقل برای دو روز دیگه لازم نیست بعد از خوردن شفته پلوهات بگم خیلی خوشمزه بود عزیزم و خنده های گشاد تحویل بدم
(آهان بذاره بره خونه باباش خودش بعد به غلط کردم میافته)

- نگفتی اون کی بود برات لوبیا پلو درست میکرد.
- #@--*&@___!@^$#
(اوهوی آدم جلو زنش از این حرفها نمیزنه)


- ^&%$__)&&%#!@_(*&^(+
- ...
(هیچ مردی گیر چنین سلیطه ای نیافته)


هیچ دقت کردین تمام دیالوگهای مزخرف رو زنها میگن و من بعضا پاسخی در خور میدن و اصلا هیشکی پیدا نشد که بگه:
عزیزم من این استقلالت رو خیلی دوست دارم.

اضافات افاضات: حالا خوبه یه لوبیا پلو درست کرده این همه به خودش امیدوار شده.

Monday, May 14, 2007

منطق زرد - تندیس زرد

رجا نیوز 6 تندیس زرد به برنامه شب شیشه ای اهدا کرده بود که تمام تندیسها به نحوی مرتبط با بهرام داران میشد. سومین تندیس خیلی به دلم نشست:
3.امریکایی ترین تندیس زرد دنیا تقدیم می شود به برنامه «شب شیشه ای» بخاطر تبلیغ لری کینگ و اُپرا توسط هنرپیشه خوشتیپ ایران که احتمالا همون هنرپیشه خوشتیپ در تاکسی یا از ماهواره همسایه شون دیده!!

به چند نکته در باب این تندیس اشاره کنم.
0- یک اصل پنهان در این جمله وجود داره: هر کس ماهواره داره از ارزشها فاصله گرفته یا یه همچین چیزی. اصل هم که اثبات نمیخواد. پس این اصل را می پذیریم.
1- بهرام رادان حداقل چند روزی آمریکا بوده و تو همون چند روز می تونسته با اپرا و ... آشنا بشه.
2- بنده در طول عمرم سر جمع 24 ساعت پای ماهواره که تنها اختراع بشر نیست، هم نبودم. اما مجله تایم که چندین ساله اختراع شده هر ساله 100 نفر از تاثیر گزارترین آدمهای جهان رو معرفی میکنه و اپرا هم 5 بار توی این لیست دیده شده. اینترنت هم چند سالی هست که اختراع شده. راستی ویکی پدیا و ای میول و تورنت هم اختراع شدن.
3- فرض کنیم طبق گفته رجانیوز تنها راه مطلع شدن از این آدمها ماهواره همسایه و تاکسی باشه. خب خود این عزیزان به ما بگن چه جوری این آدمها رو شناختن. نکنه شماها به بعضی چیزها محرمید و بقیه نامحرم. شما ببینید خوبه اما بهرام رادان ببینه کفره.
4- فرض کنیم برای سلامت جامعه یه عده باید محرم باشن و یه عده دیگه نامحرم. وقتی تو سایت مینویسن "اپرا" چند حالت پیش میاد: یا خواننده میدونه این آدم کیه که در اینصورت عین بهرام رادان باید با نیش کنایه تنبیهش کرد. یا نمی دونه اپرا کیه که در این صورت باید بیخیال فهمیدن عبارت شما بشه. شاید هم بره از راننده تاکسی بپرسه که اپرا کیه. یه حالت دیگه هم هست که نویسنده رو حماقت خواننده خیلی حساب باز کرده باشه.

بهرام رادان پسرخاله ام نیست. وقت دیدن شب شیشه ای هم ندارم. اما حالم از اینجوری اتیکت چسبوندن به آدمها به هم میخوره.

Sunday, May 13, 2007

آنچه بر ما میگذرد

مردی که پا در کفش بزرگی کرده بود، قدش به شلوار خودش هم نمیرسید.

مراسم توديع و معارفه ‌رييس گروه مشاوران جوان رياست جمهوري-منبع

Saturday, May 12, 2007

من نه منم


این دفعه دوم که تو خواب انگلیسی حرف میزنم. نمی دونم از خود بیگانگی که میگن همینه که یه زهر مار دیگه است؟

Sunday, May 6, 2007

دوستی وبلاگی و خداحافظی تلخ

اولین بار با مفهوم "نوشت-دوست" (pen pal/pen friend) در کلاس زبان انگلیسی آشنا شدم. همون زمان برام خیلی هیجان انگیز بود که یکی از این دوستان داشته باشم. کسی که فقط از دریچه نوشته با من تعامل داشته باشه. اون زمان چنین امری محقق نشد. اما الان احساس میکنم که از این نوع دوستان کمابیش اطرافم دارم. دوستان وبلاگ نویسی که از خودشون، علایق، ایده ها، دردها، آرزوها و ... میگن و من می خونم. و متقابلا آنچه به نظر من گفتنی است رو میشنوند. در شیوه قدیمی رد و بدل کردن نامه بخشی به پرسشها و نامه های قبلی سپری میشه اما وبلاگ نویسی این بخش رو معمولا نداره. هر کسی مونولوگ خودش رو میگه و همین مونولوگهاست که وبلاگنویس و خواننده رو به هم نزدیک میکنه. هر وبلاگ نویس با خواننده وبلاگش نوعی طرح دوستی میریزه و با هر نوشته اش به دیگران اجازه میده تا بهش نزدیکتر بشن. همان جور که کمرنگ شدن بعضی از دوستی ها آدم رو آزرده خاطر میکنه، ننوشتن یک وبلاگ نویس هم میتونه آدم رو مکدر کنه. نمیشه حکم کرد چون یک روز تصمیم به نوشتن گرفتی تا آخر عمرت باید بنویسی. تصمیم به ننوشتن همون قدر ساده میتونه باشه که تصمیم به نوشتن. نمیشه حکم کرد هیچ وبلاگ نویسی خداحافظی نکنه. نمیشه.

لینک شرتو برداشتم و فیدش رو هم ایضا.
همین جوری هم دوتا عکس شرتو گذاشتم تا عریضه خالی نباشه.

Thursday, May 3, 2007

وزیر کشور و فرار مغزها

" مصطفي پورمحمدي " وزير كشور در گرگان گفت : در دو سال اخير ديگر كسي نمي‌تواند ادعاي فرار مغزها را از كشور داشته باشد.
پورمحمدي " افزود : شايد در سالهاي پيش ، اين ادعا وجود داشت ولي اكنون اين مساله‌از بين رفته و دولت توانسته به خوبي فضا را براي محققان و پژوهشگران آماده سازد.
به گفته وي، دولت بسيار بيش از گذشته به علم و تحقيق بها مي‌دهد و نخبگان، امروز بسيار بيشتر از گذشته ارج و قرب دارند ، مسئولان بدون منت هزينه همه تلاش‌هاي جوانان و دانشمندان را تماما مي‌پردازند.
وي با اشاره به اينكه در كشور به روي كسي بسته نيست، افزود: همه آزادند به هر جاي دنيا كه مي‌خواهند بروند ولي جلوي رشد فرار نخبگان و مغزها به طور جدي گرفته شده است. (منبع خبر)

1- پیش از این با عباراتی مثل شاخص فرار مغزها 500% کاهش نشان میدهد یا بودجه تخصیصی بنیاد نخبگان 800% افزایش یافت و امثالهم انس و الفت گرفته بودیم؛ اما عبارتی مانند "نخبگان ارج و قرب بیشتری دارند" به چه معناست، الله اعلم.

2- توی ده کدخدا میتونه گندم برداشتی امسال رو با پارسال مقایسه کنه اما وقتی بحث بر سر مقایسه بین میزان ارج و قرب در ایران و خارج از ایرانه، نمیشه خودتون رو با خودتون مقایسه کنید بعد هم بگید خب خدا رو شکر مساله حل شده. در نتیجه میزان ارج و قرب نخبگان در بقیه جاهای دنیا رو هم در نظر بگیرید.

3- تو سریالهای ایرانی یه بابای بد پولدار وجود داره که یه جا میگه : من که همه چیز رو فراهم کردم شماها چه مرگتونه. و البته بابایی که صبح کنار حوض وضو میگیره و بچه ها رو هم از خواب بیداره میکنه هم هست. جناب وزیر، محقق و نخبه فضای آرام و بدون دغدغه احتیاج داره (همون آرامش حوض و سکوت سحر) که لزوما با پول حل نمیشه.

4- این امکانات و بودجه ای که می فرمایید کجا بود که ما ندیدیم؟ همش به دختر 16 ساله مکتشف انرژی هسته ای رسید؟
لطفا تعداد TEMهای موجود در کل دانشگاههای کشور رو اعلام بفرمایید. و مشخص کنید دانشمندان ایرانی که بر روی مواد نانو کار میکنن بدون این میکروسکوپ چه جوری characterization مواد رو انجام میدن.
در ضمن بعد از نود و بوقی که دانشگاه تهران یکی خریده چرا اجازه نمیدن به دست توانمند محققین ایرانی برسه؟ حق مسلم و اینها؟

5- اصلا تمام حرفهای شما درست. امکانات فراوون و وبودجه سرشار و مغزها در خانه. خب چی. این که مغزها ایران هستن که مساله مهمی نیست. مهم اینه که این مغز رو کجا استفاده میکنید. زیر دست کدوم مدیر میره. آقای بذرپاش نظرشون در این مورد چیه.

6- دولت وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری نداره؟ دولت سخنگو نداره که وزیر کشور باید در مورد فرار مغزها نظر بده؟

7- من اخیرا کشف کردم که حرفهای مدیران رده بالای مملکت رو نباید مطلق نگاه کرد. مثلا همون بحث دختر 16 ساله رو باید بررسی کنید برای کدوم جمع گفته شده. و آیا اگه خبرنگار CBS در این باره سوال بپرسه، تایید میشه یا تکذیب. خلاصه اینکه اگه این عبارات رو جناب وزیر در جمع دانش آموزان پیش دانشگاهی فرمودند. که حرفهاشون 100% درسته.

8- دلم خیلی پره. از خیلی چیزها و خیلی آدمها.

Monday, April 30, 2007

تجربه ای جدید با دوستانی از سراسر دنیا

چند تا دختر و پسر از نژادهای مختلف: چشم تنگ و سیاه و بلوند و ... با هم می خندن با هم درس می خونن با هم تو آفتاب ولو شدن و امثالهم. این عکس تیپیکال وب سایت داشگاههای اروپایی که program اینترنشنال ارائه میکنن. اون زیر میرها هم نوشته ای تو مایه های: تجربه ای جدید با دوستانی از سراسر دنیا.
به پیر به پیغمبر همش دروغه. اصلا گول این عکسها و نوشته ها رو نخورید. از اون زمانی که پای برادران شرلی از سراسر دنیا به مملکت ما باز شد برای ما خالی بستن تا همین امروز که من در خدمت شما هستم.
1- خنده ای در کار نیست. هیچ جای دنیا مثل ایران جوک بالا پایین و زیر شکمی نداره.
2- درس با بچه های ایرانی خونده میشه یا تنها، در غیر این صورت شما از 10 ساعت باید 9 ساعت رو صرف توضیح بدیهیات به سیب زمینی پشندیهای سراسر دنیا بکنید.
3- این کشور لامصب (سوئد) اصلا آفتاب نداره که بری زیرش ولو شی. تابستون هم که آفتاب میشه همه میرن خونه هاشون در سراسر دنیا.
حالا مساله اینجاست که این program اینترنشنال پس به چه دردی میخوره؟ به جون همتون که می خوام بالا جونتون جون نباشه من کلی تمرین کردم تا سخنگوی دولت بشم. باور کنید به شخصه بیشتر از سخنگوی دولت درباره انرژی هسته ای به نمایندگاه یونان چین اندونزی تایوان آلمان و ... جواب پس دادم. حتی تمرین کردم که سخنگوی حوزه علمیه قم هم بشم. تا حالا چند دفعه از من پرسیدن شما واقعا چهار تا زن میگیرن؟! در پرانتز عرض شود که بنده به گور آبا و اجدادم بخندم اگه از یکی بیشتر بگیرم. همون یکیش هم از سرم زیاده. اخیرا کار به ناجا و یگان ویژه هم کشیده. لینک از BCC برام فرستاده میگه نظرت چیه.نگاه میکنم میبینم راجع به طرح مبارزه با مانکنیسم نوشته. من چی کاره حسنم این وسط که باید پاسخگوی تمام وقایع ریز و درشت ایران باشم. اصلا من چه شکری خوردم که پاسپورتم ایرانیه. شکر کدومه من گه خوردم گفتم ایرانی هستم. اینجوری خوبه راحتین؟ کو اون آفتاب کو اون خنده. ای ریدم به قبرتون برادران شرلی که از همون روز اول تخم دروغگویی و تزویر و ریا رو کاشتین و رفتین. ما همه چیزمون درست بود تا شماها از سراسر دنیا پیداتون شد. ای تف تو روح پدر پدرسوختون در سراسر دنیا. ای ...

اگه متن قدری آشفته به نظر میرسه و برادران شرلی تو متن برای خودشون بابا کرم میرقصن به علت عقب موندگی ذهنی نویسنده نیست. مساله همونه که من میدونم تو هم میدونی ولی اسمش نیار که یه وقت دیدی به پاسپورتی غیر از پاسپورت ایرانی نیاز مبرم پیدا کردی.

Sunday, April 29, 2007

گوگل فلان فلان شده

برای بنده خدایی رو بلاگر کامنت گذاشتم. جناب گوگل فرمودند:
Dina kommentarer har sparats och kommer att visas efter bloggägarens godkännande.
یعنی ذخیره شد وایسا تایید شه.
خب کرگدن، بوزینه، موش خرما، آمیب، تک یاخته ای ... اینو انگلیسی بگو بفهمم چی میگی.

اگه کسی میتونه به این گوگل فلان فلان شده - ایضا تمام سایتهای فلان فلان شده ی مشابه - حالی کنه که بابا از روی IP زبان کاربر رو حدس نزن و عین بچه آدم همون انگلیسی بنویس؛ به من هم یاد بده که این همه خفت خواری نکشم. پیر شدم از بس عبارات اجق وجق سوئدی ترجمه کردم.

Saturday, April 28, 2007

نخبه3

قدیم ندیم ها دو تا پست داشتم با عناوین نخبه و نخبه-2 که حتما ملاحظه بفرمایید.

نخبه بودن سخته

Thursday, April 26, 2007

حجاب

(با - بد - بی) حجاب، همشون "ب" دارن اما ...
بگذریم. نصف بیشتری اخباری که از ایران به گوش میرسه حول و حوش همین مساله است. آرشیو عکسهام رو یه نگاهی انداختم ببینم مرتبط چیزی پیدا میکنم یا نه. خلاصه این سه مورد نظرم رو جلب کرد. شرح و بسط و تفصیل به عهده خواننده!



Friday, April 20, 2007

تمثال

ظریفان تمثال نبشته پیشین را نکو داشتند. دگر تمثال از این باب عرضه می داریم، باشد که مقبول افتد.

بیل و هیلاری کلینتون


هنری کسینجر و دونال رامسفلد


جولیا رابرتز - جسیکا بیل

Sunday, April 15, 2007

بریتنی اسپیرز به سبک ایرانی

پس از اصلاح سلاح، فقر و فحشا رو ساخت فیلمی که در بازار سیاه فروش نسبتا خوبی داشت، حرفهای مگو را تا حدی زد. جامعه هم کشته مرده خطهای قرمز و مباحث زیر شیکمی. کدام استقلال کدام پیروزی فیلمی که ندیدم اما احتمالا در باب قهرمانهای پوشالی این مملکته. کسایی که حاشیه شون، متن روزنامه های زرد و قرمز و آبی و بیش از همه زرشکی رو پر میکنه. جامعه هم هلاک قهرمانهای زنده و پوشالی. بعد اخراجی ها با چاشنی خنده برای مردمی که به پاورچین و نقطه چین و برره عادت میکنن و کلامشون عوض میشه. و در آینده نزدیک احتمالا رسوا باز هم با مسائل زیر شیکمی. به این وقایع هیاهو و داد کشیدن و مرغ و سیمرغ و یک کلاغ و چهل کلاغ و تخم کفتر و شتر گاو پلنگ رو هم اضافه کنید. چه معجونی ساخته برادر ما. پر واضحه که این آدم اساسا جلب توجه مردم براش مهمتر از هر چیز دیگه است. حتی مهمتر از نظر روشنفکران به قول خودش پسله تر از عوام الناس. این همه قر و اطوار و مصاحبه با اینجا و اونجا و چاپ عکس مکش مرگ مای آقا در بخش خوش تیپ مجله کذا کذا به همین جلب توجه بر میگرده. ایشون دوست دارن سر زبونها باشن. بعید میدونم از اینکه یه عده فحششون بدن ناراحت بشن کما اینکه قبل از تغییر سلاح،بیشتر ازفحش می خوردن و آب از آب تکون نمیخورد. احتمالا کله قند هم تو دلشون آب میشه. مهم اینه که اسمشون باشه همین و همین.
اگه از این آدم خوشتون نمیاد، فکر میکنید نه تنها فیلم نسازه بلکه هیچ کار دیگه هم نکنه برای خودش و بشریت بهتره؛ زحمت نوشتن نامه و بررسی شاهکار سینمایی قرن رو به خودتون ندید. گذشته اش رو هم به رخش نکشید. فقط کافی ازش صرف نظر کنید. ندید بگیریدش. انگارید که نیست. اگر فکر میکنید با نوشتن وبلاگ علاقه مردم به مسائل زیر شیکمی و آدمهای کوتوله بادشده کم میشه بنویسید، اما لازم نیست اسمی از ایشون به زبون بیارید. اونهایی که با برینی اسپیرز و امثالهم آشنا هستند می دونن که این جماعت دوست دارن رو صفحه اول باشن. با موی بور یا کچل با دامن بلند یا بدون شرت با کرست یا بدون مقوچبند حامله یا هر جور دیگه. مهم اینه که صفحه اول باشن و عوام اندر پی کوچکترین مسائل خاله زنکی-شون. باور کنید مرگ این آدمها روزیه که اسمی ازشون نباشه. اسمی ازش نبرید و به وبلاگش هم لینک ندید. صبر کنید تا پس از این آواز خرکی رقص شتری رو هم ببینیم. خوشتیپ رو با پیژامه ببینیم. و شاید هم بیشتر. فقط پشت بند طبل ایشون سنج نزدید. به پیژامه هم میرسیم.

Wednesday, April 11, 2007

چرا سوئدی ها خوشگل تر از ایرانی ها هستند

به چشم خواهری اکثر دخترهای سوئدی خوشگل هستن. یعنی حداقل با معیارهای ایرانی ها که بنده هم از بخت نامراد جزو شون شدم خوشگلن. یکی از دوستان که تعطیلات ژانویه تشریف برده بود سواحل قناری و سینه و ناف کثیری دل داف، دید زده بود عرضه داشت اینها (سوئدی ها) یه چیز دیگن. در باب اینکه چرا اینها انقدر خوشگلن و به چه دلیل ما رو با کفگیر از اونجا درآوردن تئوریهای مختلفی داده شده.
تئوری اول: از نظر تاریخی ما اول آریایی بودیم بعد اسکندر اومد با لشگرش به ما تجاوز کرد بعد نوبت اعراب شد کمی بعدتر چنگیزاومد اون هم چه اومدنی این لابه لا هم ازبکها و تاتارها و هرچی خرده ریز دیگه است هی چپ و راست، راست شیکمشون رو میگرفتن، راست میومدن ایران. همین جوری بود تا کشور دوست و برادر افغانستان کریه ترین مردشو ( محمود افغان ریش قرمز) رو فرستاد اهل حال ترین شاه ما رو مورد عنایت قرار بده که داد. نادر شاه هم که یه تکون داد رفت هند رو گرفت نرفت محض رضای خدا ایتالیا رو بگیره که یه تنوعی داده بشه. القصه همون جور که اگه به آبی خوشرنگ زرد و قرمز و رنگهای دیگه رو اضافه کنی قهوه ای میشه، نژاد ما هم قهوه ای شده رفته پی کارش. اما این سوئدی ها چون غیر از یخ و سیب زمینی چیز دیگه ای نداشتن هیچ احمقی بهشون تجاوز نکرده برا همین قهوه ای نشدن.
تئوری دوم : شما خودت رو بذار جای خدا که جمعه میخوای استراحت کنی حالا ایرانیان عزیز از اول روز جمعه مشغول به کار شدن حالا هی بالا پایین میرن و بیخیال ماجرا نمیشن. خدا هم خسته است همین جوری بزن درو یه چیزی درست میکنه دیگه. مثلا رو کله مو نمیذاره اما روی دست و پا و دور ناف و هر جای مربوط و نامربوط دیگه است قالی کرمون پهن میکنه یا چه میدونم عوض ناف لوله پلیکا کار میداره یا کدو تنبل تو جالیز کپل میکاره. اما این سوئدی ها روز شنبه و یک شنبه که اول هفته خداست مشغول میشن. خب خدا سر حال تره وقت میداره رنگ چشم رو با اندازه گونه و رنگ لب ست میکنه. میکل آنژ وار بدنها رو تراش میده جوری که میگن ایول احسن الخالقین. با وجود این که دور روز (شنبه و یکشنبه) خدا به سوئدیها فرجه داد باز خیلی توقع ندارن کار تک سفارش میدن خب خدا هم رعایتشون رو میکنه جنس تر تمیز در میاره هفت میلیون با رشد جمعیت منفی. عین ایران نیست که همه چی سری دوزی باشه تپ و تپ تولید کنن. چینیها رو ببینید همه کپی پیست هم دیگن نصفه هندی ها رو فرشته های مقرب زمان بیکاری درست کردن. کلا هر جا تیراژ بالا بره کیفیت پایین میاد. شنیدم رییس جمهور فرمودند ما تا 120 میلیون راه داریم. شما جای خدا با وجود اینکه آخر وقته ولی ایرانیان تازه کارخونه رو روشن کردن مشغول تولید تراکتوری و تیراژ بالا برای رسیدن به 120 میلیون هستند، زیر نسخه اولی کاربن نمیذاری تا چند باره کاره نکنی. خب دیگه رعایت حال خدا رو نمیکنیم خدا هم رعایت حال ما نمیکنه اینه که نژاد تصادفی و کف آفتاب دیده میشه.

نتیجه جغرافیایی: جنبه ندارید سوئد نیاد. برین شاخ آفریقا
نتیجه تاریخی: خدا رحم کرد قبائل پلینزیایی بهمون حمله نکردن
نتیجه اداری: ساعتهاتون رو به وقت خدا تنظیم کنید
نتیجه خودروسازی: لامبورگینی و مزارتی بخوره تو سرتون همین سمند رو با دقت تولید کنید
نتیجه حکومتی: 120 میلیون از 80 میلیون بزرگتره پس بهتره
نتیجه خدا شناسی: رو هیچ کس زیادی حساب نکنید
نتیجه سیاسی: این نژاد انگلوساکسون که تو آبهای ما اومدن خیلی مالی نبودن خوش رفتاری کردیم تا طعمه بذاریم برای سوئدی ها

Saturday, April 7, 2007

این مرد کیست که از وبلاگ من مطلب کپی کرده است

در باب سو استفاده از مطالب موجود در وبلاگستان توسط هلو دوستان گرام بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت. من هم یه چیزی بنویسم که معلوم شه وبلاگ من هم آخر اهمیته و ازش کپی پیست میشه :)
مقدمه: شراگیم مطلبی نوشته بود راجع به وبلاگهای جوادی که کپی پیست میکنن و کذا و کذا که توصیه میکنم مطالعه بفرمایید.
یه بابایی هم پیدا شده این مطلب "جشنواره کارتونهای دوران کودکی اکساویچه یا چگونه یوتیوب خاطرات کودکی مرا زنده کرد" که چندین روز وقت گرفت تا آماده شد رو کامل از بیخ و بن مورد عنایت قرار داده. اما از این ترتیب های جک و جواد نیست می تونید بیوگرافیش رو ببینید. خلاصه به ترپش نمیخوره که بیکار ممد بیاد از وبلاگ لاجون من مطلب کپ بزنه که زده.
حالا این داستانها به کنار برادر گوگل پیج رنک 3 به صفحه اون بابا داده و 2 به مطلب من و از همه بدتر اگه تو گوگل سرچ کنید."شخصیت های کارتونی دوران کودکی" اولین نتیجه صفحه فوق الذکر هستش. نه تنها اونجام آتیش بلکه مورچه هم گازم نگرفته و این مساله را مدتیه که میدونم. نوشته شراگیم رو خوندم دیدم یارو سریع وبلاگ رو تعطیل کرده رفته پی کارش.قصه ما پایان خوش آقاهه وبلاگش رو بست هم نداره.
راستی تو بیوگرافیش اومده بود که موسس اینجا هستش با این اوصاف این بابا برای چی باید مطلب منو کپ بزنه؟

Thursday, April 5, 2007

فعالیت فرهنگی شکم پرستانه

برای رفع تنوع کار فرهنگی کرده با جماعت چشم تنگ همسفره شدیم. اونها از غذاهای خودشون آماده کردن ما هم ایضا. من کشک بادمجون درست کردم و سبزی پلو با ماهی. اولی به مذاقشون خوش نیومد که احتمالا به خاطر طعم متفاوت کشک بوده اما دومی رو چپو کردن. خلاصه که جای دوستان خالی خر رو با خور مرده رو با گور خوردم و شکمی از عزا دراوردم. سور چرونی کردم مرد افکن. طعم غذاشون خیلی بهتر از اون چیزی بود که شنیده بودم.

کشک بادمجون دست پخت حاجی در مرکز میدان مشاهده میشود.

Monday, April 2, 2007

شرح تفرج در ممالک شمالی

دیباچه: بر ما مکشوف داشته اند که در بلاد مسلمین برودت شتا زایل نگشته و کما فی السابق اسباب کرسی استعمال می شود. دگر حال است در بلاد شمالی اروبا که ازهار وارسته اند و زمین به جنت پهلو میزند.( واقعا ترکیب پهلو زدن خیلی به این نثر میومد- ایضا اروپا اروبا شد اما پهلو بهلو نشد) برفی بر زمین نمانده و از سر تا ذیل ریحان است.

فراغت از ممتحنین دست داد. فرصت غنیمت شمرده با مراقبان و خدم و حشم عزم تفرج کردیم. به صحرا درآمدیم و از صنع خدا حظ وافر بردیم. دیرگاه قصد خیمه و خرگاه خود داشتیم که قاصدی درآمد که در فلان جا فلان کسان فلان کنند و قس علی هذه( کپی رایت برادر زیباکلام) صدیقان عرضه داشتند دم را غنیمت شمریم و بدان سو روان شویم. بر خود رضایت ایشان فرض کردم و عنان اسب بدان سوی کشیدیم. لختی راندیم تا جماعتی معلوم گشتند با ساز و دهل و حوریان سیمین روی و بساط لهو و لعب از هر قسم. خرق عادت آنکه برفی بر هم کرده بودند و جماعتی با ابزار نا موزون و البسه ملون از صدر به ذیل همی آمدند. و دیگر جماعت به تشویق ایستاده.

ملازمین را حظی دست داد و بر آن شدند که بر دیگر ممالک فائق شوند. الحاح بر آن کردند که بر صدر روم و با چرخش و خیزشی دیگران را به جای بنشانم. دست گرفتند: حاجی یه تکون حاجی دو تکون حاجی زردآلوها رو بتکون. لختی تامل کردم معلوم ام شد که از این مهلکه خارج نشوم مگر به خفت و مضحکه جماعت اما تاب آن نبود که بر جماعت ملازم حقیقت بازگویم که ستر ضعف بر همگان مذموم است. حالی بر آن شدم که به حیلتی وارهم. بلاد دانمارک که سابق بر این سب نبی کرده، تمثالی ناموزون بر هم نموده اند به خاطر آمد روان در پی مارک و برند از آن ناحیت بودم. بیش گشتم و کمتر یافتم. کار به غایت دشخوار آمد و نمانده بود که مثال طبیب ناشی اعلام دارم مریض خر خورده است باری از بخت همایون نام calsberg به نظر آمد. به طرفه العینی دانمارک فراموش کرده قبح مسکر گفتم. که چنین است و چنان و فلان کس در فلان مکان فلان خورد و فلان کرد. مهملی بر هم کردم گران، که ملازمین به در شدند. شکر باری تعالی گفتم و سلام بر ارواح calsberg فرستادم.

این را بدان سبب نبشتم که معلوم گردد:
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

Friday, March 30, 2007

هفت سین


هفت سینی نداشتیم. شاید هم حال هفت سین نداشتیم یا اگر هم داشتیم هفت "سین" نداشتیم. هر آنچه بود یک سیر سیب بود و یک سیب سیر. همین بس بود که از یادمان نرود سیب و سیر از ریشه ای امده اند . ریشه از خاک و خاک از زمین.

Sunday, March 25, 2007

Requiem

چه بی هوا رفت


اضافات افاضات: حس نوشتنش هنوز هم نیست