Saturday, April 26, 2008

صلاه لطیف

لطیفی به منزل بود. زمانی به گفت صرف شد. چنان شیرین که وقت از دست برفت. طلب قضای حاجت و تجدید طهارت کرد. بازنمودم. لختی گذشت. سوی قبله پرسید. نشان دادم. به فکر شد. قامت بست نه بدان سو که فرموده بودم، قدری به کنج تمایل کرد. سلام که داد پرسیدم این چه حالت بود. گفت که قضای حاجت به همان سو کرده بودم و گذشته را تغیر ممکن نیست. لیکن حال را بتوان به مراد برآورد. نصیحتش به گوش گرفتم که غم مافات را نشاید خوردن لیک فرمودم که اشتباه را دو کردی، قضای حاجت سوی قبله و صلاه به دیگر سو.

اضافات افاضات: بر روح پر فتوح مادر اون سوئدی که موال رو اینجوری تو خونه ما کار گدشته، جمیعا صلوات بفرستید.

6 ایده از دیگران:

mehrdad said...

سلام...بلاگ خوبی دارین ...با لحن نوشتاری جالب و نگاه جالبتر نسبت به احتمالا خیلی چیزها از موسیقی گرفته تا ...چند پستی رو نگا کردم من هم مکس پین رو دوست داشتم...این پست هم جالبه ...من یاد یه حکایت از عبید زاکانی افتادم...و احتمالا باید چون من مهندس باشین که از تنش و کرنش تو دوسه پست قبل گفتین...بر می گردم و بیشتر می خوانمتون ... شاد باشین

فرزاد said...

واقعا عالی بود ،عالی ،عالی

فرزاد said...

یک نثر کلاسیک از یک اتفاق مدرن ،یک اتفاق امروزی نه در ذات احتمالا در واقع امر

خانوم کوچولو said...

منم بر می گردم می خونمتون....دیشو همه اش را خواندم خیلی لذت بخش بود.شما آدم شادی هستین.من آدمهای شاد را دوست دارم.البته می دانم که یحتمل عضو آن گروهکی هستین که :با جمع می خندید و دزدانه می گریید.البته همان یحتمل

خانوم کوچولو said...

من اول خیال کرده بودم شما زن هستین....روم به دیفال!1

هوس مبهم said...

jedi ino khodet neveshtyi??