Wednesday, September 14, 2005

خداحافظ

یه خانواده کوچولو بود نسبتا خوشبخت . شاید هم یه واقعا خوشبخت . اما احساس خوشبختی نمی کردن فکر می کردن خیلی بهتر میتونن زندگی کنن خیلی راحت تر . می تونن جایی زندگی کنن که از زندگیشون لذت بیشتری ببرن مثل بقیه آدم ها دنیا . این فکر تو ذهنشون بود بعضی وقتها از کسایی که می دونستن چه جوری میشه رفت کسب اطلاعات می کردن . یواش یواش راه و چاه رو فهمیدن و بالاخره مصمم شدن . هر چی داشتن فروختن و رفتن . با هر جون کندنی بود رفتن . روزهایی که تو کمپ بودن مطمئن بودن اوضاع اینجوری نمیمونه . بعضی وقتها چند قطره اشکی هم از چشمها میومد روز های اول طعم موفقیت میداد اما یواش یواش طعمش عوض شد . خیلی زیاد . دیگه معلوم نبود مزه غربت میده یا سختی روزگار یا شاید هم پشیمونی . مهم این بود که مزه ی موفقیت نمیداد . مادر روزهایی که تو بیمارستان بود خیلی با خودش مبارزه می کرد فکر برگشتن به سرش نزنه . اما هر روز بیشتر می فهمید پیروز این مبارزه نیست . اما جرات نمی کرد به شوهرش اینو بگه چون مطمئن بود تنها چیزی که بعد از 12 ساعت کار نمی خواد بشنوه حرف برگشتنه . اما چاره ای نبود . باید می گفت و بالاخره گفت .
تو هواپیما دخترش رو سفت بغل کرده بود و گریه می کرد گریه اش پر از دلتنگی پسرش بود . پسری که معلوم نبود براش چه اتفاقی میافته . پر بود از ترس اینکه دیگه پسرش رو هرگز نبینه . پر بود از دلواپسی آینده .
سعی میکرد خودش رو از تنگ و تا نندازه . لاک زدن و رفتن سر کار . لاک زدن و رفتن سر کار و ....وقتی پله ها رو تمیز میکرد یاد دخترش بود . وقتی جارو برقی هم میکشید همین جور . یخچال تمیز کردن ، گرد گیری و ... . یاد دخترش بود . با دخترش رابطه سردی پیدا کرده بود . نه اینکه اینجوری می خواست . نه . اما اصلا زمان برای برقراری رابطه نداشت قفط خستگی هاش به خونه می رسید . می دونست تمام تلاشش برای بهتر زندگی کردن دخترشه اما نمیدونست دخترش این رو می فهمه یا نه . اما آرزو میکرد این رو بفهمه .
یه روز که خسته برگشت خونه یه کاغذ رو در یخچال دید . نشست زمین . می خواست گریه کنه اما نای گریه کردن نداشت . رو کاغذ نوشته بود :
"مامان خداحافظ - دنبالم نگرد "

1 ایده از دیگران:

محمدرضا said...

بچه بودي برنامه سرابو خيلي نگاه مي كردي نه؟