Tuesday, February 14, 2006

سس فلفل

در روزگاری نه چندان دور، سفرای ممالک شوروی سابق (روسیه فعلی)، آمریکا و انگلیس جهت اطلاع از منابع نفطی ایران در معیت هم به خاک حوزستان نزول اجلال فرمودند. بر خود فرض نموده که از ذائقه و طبع مردمان آن دیار مطلع گشته آیندگان را سودی عظیم فرا روی نهند؛ حسب حال به خوردن سمبوسه کمر همت بستند. جناب سمبوسه فروش به رسم مالوف ایرانیان، مهمان نوازی را به غایت رسانیده، به عالیجنابان سفرای ممالک اجنبی علاوه بر سمبوسه اعلا مقادیر متنابهی سس فلفل مرحمت نمود. آن سه که سرد و گرم روزگار چشیده بودند و فراست و کیاستی درخور داشتند به لمحه البصری دریافتند که استعمال آن هرچند داخلی است اما تا فیها خالدون ماتحت را به آتش خواهد کشید که گدازه های آن نمود بیرونی یافته در حوزه های گازی جنوب به انفجار می انجامد. بر آن شدند تا کیاست خود را به رقابت گزارند. در دم گربه گرسنه ای که پوستی بر استخوان می نمود یافتند و شرط کردند آنکه سس فلفل به گربه بخوراند اطمعه و اشربه ای چند مهمان دو تن دیگر باشد. به محض انعقاد کلامشان ( کجایی کرباسچی؟) سفیر شوروی جستی زده گربه را در ربود، پا بر سرش گذاشته همی فشرد تا گربه به فغان افتاد و دهان تا بناگوش باز نمود، سفیر خنده ای کرد، تابی بر سبیل داده سس فلفل به حلق گربه ریخته دهانش ببست. گربه تا از ید آن فاجر خلاص گردید هر آنچه در دهانش بود بازپس داد. سفیر آمریک گربه مظلوم را نوازشی چند کرد و انبوهی سس فلفل بر روی قطعی از سمبوسه خویش نهاد و بر گربه عرضه کرد. گربه از بوی غذا به وجد آمده، طاقت سس فلفل نداشت همی دور آن میگشت تا با حذر از سس کمی از گرسنگی خود بکاهد اما از سس گریزی نبود به ناچار روی از آن برتافت. چند قدم فاصله از ایشان نگرفته بود که سفیر انگلیس در برش گرفت. همی گربه بر خود مالیده نوازشش می کرد هر آنچه که بر گربه لذت بخش بود انجام داد تا گربه با او مانوس شد. سفیر کبیر در فرصتی مغتنم کثیر سسی به ورودی مقعد گربه مالید و رهایش کرد . کمی گذشت و مقعد مبارک گربه سوزناک گردید هر آنچه دوید افاقه ای بر رفع سوزش نکرد برای رفع سوزش ماتحت به ناچار تمامی سس فلفل را لیسید و نوش جان نمود. سفرای شوروی و آمریک بر کیاست سفیر کبیر انگلیس احسنت گفته جهت ابراز احساسات دست یمین خود را مشت کرده و به آرامی انگشت وسط را بالا آوردند. سفیر کبیر انگلیس خنده ای کرد و گفت اطعمه و اشربه ای را که باختید زود بدید یا از تو خشتکتون می کشم بیرون.
قصه ما به سر رسید سیاست انگلیس به نقطه خطر رسید
پایین رفتیم خلیج همیشه فارس بود بالا رفتیم دریای همیشه خزر بود بیچاره گربه روی نقشه که آخرش هم اونش سوخت هم اونش.

1 ایده از دیگران:

یه مرد امیدوار said...

خیلی باحال بود. کلی با خودم تمرین کردم تا حفظش کنم.